ساعت: ۱۱:۵۹ منتشر شده در مورخ: ۱۳۹۶/۰۶/۲۰ شناسه خبر: 24538

آیت الله محمود طالقانی، ابوذر زمان بخاطر انقلابی بودن بعد از آزار و شکنجه توسط ساواک به ۳/۵ تبعید در زابل محکوم شدند در آن منطقه حالشان وخیم شد بعد از گذشت حدود ۲سال از تبعید رژیم حکم تبعید ایشان به شهرستان بافت را داد.

به گزارش “اقطاع“از بافت؛ آیت الله محمود طالقانی، یاردیرین انقلاب و ابوذر زمان بخاطر انقلابی بودن بعد از آزار و شکنجه توسط ساواک به ۳/۵ تبعید در زابل محکوم شدند ولی از آنجا که وی حال مساعدی نداشتند و در آن منطقه حالشان وخیم شد بعد از گذشت حدود ۲سال از تبعید رژیم حکم تبعید ایشان به شهرستان بافت را داد.

در زیر به خاطرات آمده از ایشان در شهرستان بافت اشاره داریم:

در بافت، خانه محقری که دارای حیاط نسبتاً وسیعی بود اجاره می‌کند تا با زن و فرزند کوچکش بتواند راحت زندگی کند. اما ساواک، که همیشه مانند سایه دنبالش بود، تنهایش نمی‌گذارد و یک اطاق آن خانه را به مأمورین مراقب او اختصاص می‌دهد تا در تمام اوقات شبانه روز رفت وآمدها و ارتباط مردمی را کنترل کنند.

اما نه تنها ارتباط آیت الله طالقانی با یاران و شاگردان فداکارش قطع نشد بلکه با آن جاذبه بیان و نفوذ کلام خدادادی و با آن اخلاق حسنه و برخورد متواضعانه‌اش کمتر مأموری بود که جذب گفتار و رفتار و صحبتهایش نمی‌شد و از وی اطاعت نمی‌نمود و حتی به او اظهار ارادت نمی‌کرد. و برخی از آنها که می‌فهمید مأمور اطلاعات و خوش رقص دستگاه هستند با کمال بی‌اعتنایی و قهر با آنها رفتار می‌نمود.

آیت‌الله طالقانی همواره در حبس و تبعید و اسارت، اضطراب و دلهره طاغوت بود و چنین بود که مأمورین طاغوت، نگهبانان زندان ایشان و فرماندهان ژاندارمری منطقه را هر از چند گاهی عوض می‌کردند، چون از نفوذ کلام آقا و تأثیرپذیری مردم آگاهی داشتند.

یکی از سربازان خدمت در ژاندارمری که نزدیک به چهارماه مأمور مراقبت آقا در بافت کرمان بود، به قدری خود را مدیون تربیت چند ماهه آقا می‌دانست که افسوس می‌خورد چرا خدمتش زود تمام شده و سعادت آن را نداشته که بیشتر در خدمتگزاری و فعالیتهای پنهانی آقا سهمی داشته باشد.

او می‌گفت بارها واسطه ارتباط پنهانی و پیغام سری و دیدارهای محرمانه آقا با یاران و شاگردان و همرزمانش بوده است بدون آنکه آنها را شناسایی کند و نیز از شبهایی یاد می‌نمود که اغلب به طور ناگهانی آقا آنها را به اطاق کوچک خود فرا می‌خواند و برایشان صحبت می‌فرمود و حتی از غذاها و میوه‌هایش به نگهبانانش می‌داد و کمکهای دیگری نیز به آنها می‌نمود و همچنین با تأثر شبهایی را به خاطر می‌آورد که تا سپیده دمان چراغ اطاق آقا را روشن و آن مرد خدا را به تفکر و راز و نیاز مشغول می‌دید.

آیت‌الله طالقانی در بافت، با آنکه در مراقبت شدید مأمورین نظامی و امنیتی قرار داشت، با اصرار و پافشاری سعی می‌کند حداقل نمازش را در مسجد اقامه نماید و به این سنگر همیشگی خود دست یابد. طولی نمی‌کشد که مردم مذهبی آنجا متوجه سید روحانی تازه‌واردی می‌شوند که تنها در مسجد نماز می‌خواند، کم‌کم نماز انفرادیش به نماز جماعت تبدیل می‌شود و گاهگاه به مسائل شرعی مردم و به ویژه سؤالات مذهبی جوانان پاسخ می‌گوید و آنها را جذب مسجد می‌نماید. بعد، با کمک مردم، اقدام به تعمیر مسجد کهنه و مخروبه آنجا می‌نماید و کتابخانه کوچکی هم تشکیل می‌دهد و به اشاره وی یاران و ناشران کتاب زیادی در حد نیاز فکری جوانان به آنجا ارسال می‌دارند؛ چون می‌داند که عموماً مردم آنجا بی‌سواد و فقیر و عامی هستند، ترتیبی می‌دهد این کتابها به توسط خود جوانها برای مطالعه در اختیار دانش‌آموزان و جوانان و علاقه‌مندان گذاشته شود.

خانم بتول طالقانی (همسر آقا)، که از تبعید ایشان از  زابل به بافت کرمان خاطرات زیادی دارد، اظهار می‌دارد:

بعد که به بافت منتقل شد، قبل از هر چیز به سراغ مسجد کهنه و مخروبه‌ای که در نزدیکی محل اقامتگاهش بود رفت و پس از چند روز نماز خواندن در مسجد متوجه شد که بیشتر اهالی آنجا از پیر و جوان توجهی به مسجد و نماز و مسائل شرعی ندارند با نصیحت و تشویق آقا کم‌کم به مسجد جمع شدند، مقداری پول جمع کردند و با کمک آقا مشغول تعمیر مسجد شدند.

آقا، قبل از اینکه مأمورین بفهمند و محدودش کنند، اول کاری که کرد مقداری کتاب به مسجد برد و به خادم مسجد سفارش کرد کتابها را به بچه‌های مدرسه بدهد ببرند بخوانند و برگردانند و همین کار باعث شد که مردم و بچه‌های آنجا قدری هوشیار بشوند.

مأمورین مخفی و ضد جاسوسی ساواک از این ارتباط آقا با مردم و تأثیرش بر اوضاع منطقه به مقامات بالا گزارش می‌نمایند. از مرکز دستور اکید می‌رسد که از رفتن به مسجد و خارج شدن از منزل جلوگیری شود. وقتی این امریه را به ایشان ابلاغ می‌کنند با عصبانیت می‌گوید: من تبعیدی هستم؛ زندانی که نیستم. بعد برای مقابله چندروزی دست به اعتصاب غذا می‌زند که باعث دستپاچگی مسئولان مراقبش می‌گردد.

همچنین احمد خرازچی، سرهنگ بازنشسته و فرمانده گروهان ژاندارمری وقت شهرستان بافت در زمان تبعید آیت‌الله می گوید:

اوایل سال ۵١ اطلاع پیدا کردم که آیت‌الله طالقانی را از زاهدان برای گذراندن بقیه مدت تبعیدشان به بافت آورده‌اند. دورادور با فعالیت ایشان و مرام و اهداف نهضت آزادی و تألیفات ایشان مثل تفسیر پرتوی از قرآن آشنایی داشتم. در خفا سفارش‌های لازم درباره مراقبت از ایشان مبنی بر این که فردی خطرناک و… هستند در نامه‌ای بالابلند به ما ابلاغ شد. قبلا خانه‌ای برای سکونت ایشان در نظر گرفته ‌شده بود که حائز شرایط مراقبت و کنترل دیدبانی بود. این خانه ملک آقای شهردار بود که البته از عوامل ساواک نیز بود و از وی اجاره شد.

بعد از یکی، دو روز از ورود آیت‌الله به زیارت ایشان رفتم و خودم را معرفی کردم. از حال و روزگار و سابقه خدمتی و وضعیت خانوادگی من پرسید و بسیار خوشحال شدند و مرا تشویق کردند که با خانواده‌ام به خدمت آمده‌ام. اغلب خیلی از ملاقات‌ها را گزارش نمی‌کردم و به ایشان نیز گفته بودم که کلیه مکالمات ایشان که از طریق پست انجام می‌شد کنترل و بازبینی می‌شود. بنابراین نامه‌های ایشان را که حساس بود هر ماه که برای امور اداری و دریافت بودجه به کرمان می‌رفتم، پست می‌کردم. همه تعجب می‌کردند که این نامه‌ها از چه طریقی پست می‌شود.

سرانجام این سید بزرگوار در ۱۹ شهریور ۱۳۵۸ بر اثر ایست قلبی دار فانی را وداع گفت و به لقاءالله پیوست.
منبع: مرکز اسناد انقلاب اسلامی
انتهای پیام/

لینک کوتاه:
نظرات
هنوز نظری برای این مطلب ارسال نشده